ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

3.7.92رفتن برای همیشه به مشهد دکتر یاری

عزیزه مامان فریبا  مامانی خیلی ناراحته یعنی یه جورایی اگه بذاریم الان زار میزنم امشب داشتیم با منشی خانوم دکتر که خیلی دخمل خوبی اسمس بازی میکردیم که گفت دکتر بارداره و نی نیش دخمله و تا آخر آبان بیشتر اینجا نیست  و دیگه برای همیشه داره میره مشهد و منو بگی حالم خیلی خراب شد اینقدر این خانوم دکتر دوست داشتم که نگو مخصوصا سر بارداریم که کلی ازش خاطره خوب و خوش دارم ولی قسمته دیگه من که ازش خیلی خیلی راضی بودم و هرجا باشه دعاش میکنم و قراره یروز ببرمت مطبش واسه خداحافظی دعا کن شمارش بهم بده چون دوست دارم هروقت رفتیم مشهد ببرمت پیشش من دلم گرفته از رفتنش تازه یه دکتر خوب پیدا کرده بودیما ...
15 مهر 1392

سارینا بای بای کرد27.6.92

سلام دخملی خودم شرمنده علوسکم بعد 1.2 هفته بی اینترنتی بالاخره 4شنبه بابارفت وصلش کرد البته توی این مدت هم اگه وصل بود من کار داشتم و نمیتونستم بیام و کارای جدیدت  خوشگلت بنویسم خب بریم از روز 27و6و92 شروع کنیم که یاد گرفتی بای بای کنی و هرکی میخاد بره بیرون و یا خودت میخای بری بیرون بای بای میکنی باهاش  حتی توی ماشینم که نشستی خودبخود بای بای میکنی وروجکی دیگه ...
15 مهر 1392

5.7.92

یه سلام گنده به جوجه دخمل خودم که اینقدر اذیت میکنی که نگوو دیگه همش باید دنبالت بدوام کلی کارای جدید میکنی و تک و توکی هم کلمات میگی مثال اخ. جی(جیجی)از همه بدتر چنان جیغایی میکشی که نگو همرو فراری میدی و با ماهاهم که وقتی جیغ و داد میکنی ما هم ادات ذرمیاریم خوب کل کل میکنی و جواب میدی خلاصه یه مارمولکی شده که نگووووووووو کارایی هم انجام میدی تا تلفن خونه زنگ میخوره هرجا باشی خودت سریع میرسونی پیش تلفن.در کشوهارو باز میکنی .میای داخل آشپزخانه.بهت میگم بشین میشینی.وقتی یکار بد میخای بکنی و میدونی که من قبلا سر اون کار دعوات کردم اول نگاه من میکنی میبینی مامان فریبا قیافش مهربونه پس حمله بسوی خرابکاری بعدشم که میگم سارینا باز دست زدی نگام...
15 مهر 1392

اولین مسافرت مجردی بدون سارینا 92.5.24

سلام به عشق خودم و همه دوستان خوبم من چندروزی رفته بودم مسافرت البته بدون سارینا من و هادی 2تایی وسارینا رو گذاشته بودم خونه مامانم اینا بخاطر همین نبودم چندوقتی وای دیروز برگشتیم اینقدر دلم تنگ شده بود برای عشقم که نگو هادی رو که میذاشتی و منم که به هادی همش داشت فیلمها و عکسات نگاه میکرد  و این چندروز خوب گشتیم برای خودمان و کلی هم لباس برای جوجه مرغ قشنگم که دلم برات یذره شده بود و دوست داشتم فقط یلحظه بدنت بو کنم و تو بغلم بگیرم بخاطر همین وقتی دیروز ساعت 8شب رسیدیم خونه سریع بابایی اومده و تورو اورد خونه وکلی قیافت عوض شده بود قیافت بیشتر دخترونه شده بود و کمی چشم نخوری تپل تر شده بودی و ولی همین که اومدی خونه بعد 10 مین رفت...
30 مرداد 1392